همه چیز!!!!!!

خاطرات مدیر وبلاگ بخش 1

ـــــــ مقدمه ـــــــ

گنجینه ی خاطرات                              آشنای غروب

طنین ضربان قلبم سکوت اتاقم را می شکند ، ساعتهاست که می خواهم قلبم را بر سپیدی کاغذ بفشارم و اندیشه های پاره  پاره ام را به یادگار بگذارم اما دستهایم شکوه  کنان تنهایم گذاشته اند.

دیگر حتی لحظه ای مجال گریستن و اندیشیدن نیست.

باید آنچه که هست بر کاغذ ریخت....... 

M.R Bahrani-zamestan

******************* 

زندگی زیباست ،زیر باران و هوائی دل انگیز ...

 

اما زیباتر از آن نگاه پر مهر توست و دستان پر مهرت که روزی هزار بار آروزوی داشتن آنها را از خدا دارم .

بودنت را روزی در باورم تجربه کردم و چه زیبا بود نگاه پر عشقت و دستان پر مهرت روزی دیدم تو به من نگاه کردی و تمام حواسم را به خود جلب کردی فکر کردم نگاهت دروغ است و باور نکردم .

ولی وقتی دوباره به من نگاهی انداختی فهمیدم این دروغ نیست نگاهت را به دل سپردم و دل به محبت چشمانت دوختم و امید به قلب مهربانت،اما حیف که این همه خواب و خیال است تو هنوز نگاهم را نفهمیدی هنوز درک نکردی که قلبم برای بدست آوردنت روز هزار بار از نگاهم اشک می ریزد.

*********************

بنام تک ستاره عاطفه

برای تو از قلب کوچک تنهایم می گویم . از پشت دل های سنگی با قایق غم هایم در رودخانه ای از اشکهایم برای رسیدن به تو تا بی نهایت پارو می زنم . تو در لابه لای این شهر پرستاره حرف از امید و زندگی و عاشق بودن می زنی اما قلب کوچک تنهای من سالهاست که رنگ امید و زندگی را ندیده و عشق را تجربه نکرده و تو که می آیی با خود عشق و امید و زندگی می آوری..

پس آرزو می کنم در قلبم جایی به وسعت آسمان آبی داشته باشم که تو را تا ابد در آن نگاه دارم .