همه چیز!!!!!!

خاطرات مدیر وبلاگ بخش 2

غروب نگاهت

توی آسمون عشقم جـز تو هیچ پرنده ای نیست

روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ایی نیست

توی قلب من عزیزم هیچ کسی جـایی نـداره

دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره

آن غروب نگاهت شهود رخ غریبی که در جستجوی پاسخی برای

پرسش هایی که همیشه پشت حضور جاودانه ات جا میگذاشتی سکوتی را می شکند.

کام تا کام پیام بی صدای من ، عاجز از ترمیم ناباوری هاست.

اما افسوس ندانستم این تردید نگاه های تو به کدامین سو خیره مانده است.

تقدیم به کسی که مرا با نگاهش به خود شیفته کرد.

*************************

بنام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه

آن هنگام که دلم برای سیمای رخت تنگ می شد عاقبت تیر نگاهم را در کمان چشمانم متمرکز می کنم و آن هنگام که نگاهم در مقابل دیدگانت رسوا می شد،نظرم را به زیر طاقچه ایی از شرم و حیا می دزدیدم و نگاهت را که در جستجوی معنای نگاهم در رنجور است را در ذهنم حک می کردم و پریشانم از اینکه مبادا کسی نگاهم را به تصویر کشیده باشد و افکار مغشوشم که هر لحظه همچون صدای بلند ناقوس بر ذهنم فرو می ریزد را با آژیر سکوتم فرو می نشانم.

باسلامی گرم به گرمی تب حضور تو ،و سلامی مملو از آوا، به اندازه ی تپش قلبم و نوسان نبضم ، نبضی که در رگ آن خون جاراست و خونی که با عشق تو عجین شده.

نمی دانم از کجا شروع کنم و از کجا بنویسم بگم دوستت دارم یا دیوانه ات شدم. نمی دانم از روزهای باتو بودن بگویم یا از روز های بی تو بودن که سربه شانه ی تنهایی گذاردم و در سکوتی بی انتها به نقطه ی افکارم خیره مانده ام بنویسم.

رشته ی افکارم غرق شده از امید دیدن نگارتو شنیدن صدای تو حرفهای دلنشین تو،....تو.....تو

من اگر هستم ،اما نیستم ،دلیلش این نیست که دلم از حضور تو خالیست. تو نیز این را خوب می دانی و درک می کنی که من چاره ایی جز این ندارم .

من گناه تو هستم         و تو سرای من و دلیل بودن من