ثبات وحدانیت خدا(توحید صفاتی)

 االحمد لله الذيجعل الحمد مفتاح لذكره ثم صلاه و سلام علي اشرف الانبيا ابالقاسم محمد صلي الله عليه و علي اهل بيته طيبين طهارين

اثبات وحدانيت خدا(توحيد صفاتي)

توحيد، يعني يگانه دانستن خدا، يكي از مهمترين محورهاي تبليغ و تعليم پيامبران الهي بوده است، قرآن كريم آن جا كه برنامه تبليغي پيامبراني چون نوح، هود، صالح و شعيب را بازگو ميكند يادآور ميشود كه نخستين پيام آنان به امتهاي خود اين بود كه «اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ»  چنان كه يكي از اهداف بعثت پيامبران را دعوت به يكتا پرستي ميداند «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»  اهميت ويژة اين مسئله موجب شده است كه متكلمان احياناً آن را در فصلي جداگانه از ديگر صفات الهي مطرح كنند.بحث درباره توحيد از دو جهت ذاتي و صفاتي طرح مي شود كه به تبيين توحيد صفاتي مي پردازيم.
توحيد صفاتي دو معنا دارد:
الف. خدا در صفات بي
همتاست، زيرا:
اولاً: صفات خدا از خود او است، و كسي آنها را به او نداده است.
ثانياً: صفات كمال او غيرمتناهي و نامحدود است. و اين هر دو، مقتضاي واجب الوجود بالذات بودن خدا، و غنا و بي
نيازي مطلق او است.
ب: صفات كمال و ذاتي خداوند عين ذات اويند، يعني گرچه از نظر مفهوم مختلفند، ولي از نظر مصداق متحدند، و به عبارت ديگر، چنين نيست كه ذات خداوند از يك جهت عالم باشد، و از جهت ديگر قادر و مختار، بلكه علم و قدرت و اختيار عين حقيقت او مي
باشند، زيرا اگر صفات خدا زائد بر ذات و مغاير با يكديگر باشند، ‌در آن صورت نوعي كثرت و تركيب و محدوديت در ذات الهي راه خواهد يافت، كه همگي در حق خداوند محال
اند.
و از طرفي، ذات در ايجاد موجودات و اعطاي علم و قدرت به آنها به صفات خود نيازمند است، و آنها غير ذات اويند، و نيازمند با وجوب و غناي ذاتي خداوند منافات دارد.
وحدت ذات و صفات از نظر مصداق، و تعدد و اختلاف آنها از نظر مفهوم را با دو مثال زير توضيح مي
دهيم:
1. نفس انسان به خود عالم است، يعني عالم حضوري دارد، در اينجا سه مفهوم علم، عالم و معلوم انتزاع مي
شود، در حالي كه مصداق همگي چيزي جز نفس نيست، يعني نفس هم مصداق علم است، هم مصداق عالم، و هم مصداق معلوم.
2. هر موجودي در مقايسه با خداوند هم مخلوق است، هم معلوم و هم مقدور، پس در عين اين كه واقعيت يك چيز است، ولي مفاهيم مختلف از آن اتنزاع مي
شود، البته در انتزاع مفاهيم مختلف از يك واقعيت اعتبارات مختلفي لحاظ مي
شوند، ولي اين اعتبارات، كثرت ذهني دارند نه كثرت واقعي.
انتزاع مفاهيم و صفات مختلف از ذات بسيط خداوند نيز همين گونه است، بنابراين، نظرية زيادت صفات بر ذات و مغايرت آنها با ذات كه اهل سنت و اشاعره معتقدند نادرست، و نظرية عينيت صفات با ذات كه اماميه و معتزله معتقدند درست و استوار است.

o       توحيد صفاتي در روايات

در احاديثي كه از ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ روايت شده، توحيد صفاتي مورد تأكيد بسيار قرار گرفته، ‌و اعتقاد به زيادت صفات ذاتي خداوند بر ذات او مردود دانسته شده است. امام علي ـ عليه السلام ـ نفي صفات زائد بر ذات را كمال اخلاص در توحيد دانسته فرموده است:
«و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه».
آنگاه افزوده است: لازمة اعتقاد به صفات زائد بر ذات اعتقاد، به نوعي كثرت انگاري و تجزيه پذيري در ذات خداوندي است كه نشانة جهالت به ساحت و مقام الوهي است.
«فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله[3]؛ آن كس كه خداوند را به صفاتي (مغاير با ذات او) توصيف كند، براي او قرين قائل شده است، و آن كسي كه براي او قرين قائل شود، او را دوگانه دانسته است. و آن كس كه به دوگانگي او قائل شود، ذات خدا را تجزيه پذير دانسته، و آن كس كه چنين باوري داشته باشد، به خداوند جهل ورزيده است.»
بديهي است مقصود از نفي صفات از خداوند صفات زائد بر ذات است، نه واقعيت صفات، زيرا نفي صفات كمال از خداوند محال است، و از طرفي، امام علي ـ عليه السلام ـ در سخنان بسياري خداوند را به صفات كمال (چون علم، ‌قدرت، اختيار، و...) توصيف كرده است.
امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ فرموده است:
صفات خداوند از نظر واقعيت با يكديگر اختلاف ندارند، زيرا اگر چنين باشد، ذات خداوند از نظر كمالات وجودي متناهي و محدود خواهد بود: «و لا اختلاف صفة فيتناهي».
امام جواد ـ عليه السلام ـ فرموده است:
خداوند «احدي المعني» است و معاني و صفات كثير و مختلف در ذات او راه ندارد: «انه واحد احدي المعني، و ليس بصفات كثيرة مختلفة»
از برخي روايات به دست مي
آيد كه اعتقاد به صفات زائد بر ذات در عصر ائمه طاهرين ـ عليهم السلام ـ رواج داشته است تا آن جا كه برخي از شيعيان نيز به آن گرايش داشتهاند، و ائمة اهل بيت ـ عليهم السلام ـ با صراحت، آن را نادرست دانسته
اند. دلايلي كه در روايات بر نادرستي اين نظريه ذكر شده عبارت است از:
1. اعتقاد به صفات زائد بر ذات، گونه
اي شرك (شرك غيرصريح) است.
2. اين اعتقاد مستلزم تشبيه گرايي است.
3. با بساطت و احديت ذات اقدس الهي منافات دارد.

o       فرمولي نارسا

پيشوايان كلام اشعري و ماتريدي كه به زيادت صفات بر ذات خداوند قائلند، براي پاسخگويي به اشكالاتي كه بر اين نظريه وارد شده است (خصوصاً اشكال تعدد قدما). فرمولي را به كار گرفتهاند و آن اين كه:
«لا يقال هي هو و لاغيره[7]» يعني اگر چه صفات ذاتي خداوند زائد بر ذات او مي
باشند، ولي نه گفته ميشود آنها عين ذات خدايند، و نه غير ذات او هستند، يعني هم نفي عينيت كرده
اند و هم نفي غيريت.
ولي اين فرمول، گذشته از اين كه مشتمل بر تناقض گويي است، مشكل را حل نخواهد كرد، ‌زيرا هر گاه صفات زائد بر ذات داراي واقعيت باشند، يا ممكن الوجودند يا واجب الوجود، فرض دوم با توحيد ذاتي منافات دارد، و در فرض نخست، واقعيت صفات، معلول خواهد بود، اگر معلول غير خداوند باشد، مستلزم نيازمندي خداوند به غير او است كه محال است، و اگر معلول ذات خداوند باشد، فرض اين است كه ذات، فاقد آن صفات است، و فاقد كمال نمي
تواند معطي كمال باشد.
ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستي بخش

v    اثبات وحدانيت خدا(توحيد ذاتي)

اهميت ويژة اين مسئله موجب شده است كه متكلمان احياناً آن را در فصلي جداگانه از ديگر صفات الهي مطرح كنند.بحث درباره توحيد از دو جهت ذاتي و صفاتي طرح مي شود كه به تبيين توحيد ذاتي مي پردازيم.

توحيد ذاتي يعني اين كه ذات خداوند يكتا است. و يگانگي ذات دو معنا دارد:

الف: ذاتي كه در هستي خود بينياز از علت است، فقط خداوند است. بنابراين، همة ذوات و موجودات خواه مادي باشند يا مجرد از ماده، خواه جوهر باشند يا عرض، جاندار باشند يا بي جان ـ ممكن الوجود ـ نيازمند و معلولند، پس ذات خداوند در بينيازي از علت، بيهمتا و بيشريك است.

ب: ذات خداوند مركب از اجزاء نيست، و هيچ گونه كثرت و تعدد در ذات الهي راه ندارد.

o       تركيب اقسامي دارد:

1. تركيب از اجزاء عقلي، مانند تركيب ماهيت از جنس و فصل، و تركيب موجود ممكن از وجود و ماهيت، اين گونه تركيب ناشي از محدوديت وجود است، و چون وجود خداوند نامتناهي و نامحدود است، چنين تركيبي درحق او محال است.

2. تركيب از اجزاء مادي و عنصري، مانند موجودات طبيعي كه از عناصر مختلف تركيب يافتهاند، و مانند عناصر كه از اتمها تركيب شدهاند، اين گونه تركيب، از لوازم موجود مادي است، و چون خداوند مادي[3] نيست، چنين تركيبي در حق او محال است.

3. تركيب از ماده و صورت، چنان كه از نظر فلاسفه جسم مركب از ماده و صورت است، اين تركيب نيز در حق خداوند محال است، چون از ويژگيهاي موجود جسماني است، و خداوند جسم نيست.
چون تركيب در حق واجب الوجود بالذات محال است، وجود دو واجب الوجود نيز محال است، زيرا فرض دوگانگي، مستلزم اين است كه هر يك از دو واجب الوجود، مركب از مابه الاشتراك و مابه الامتياز باشند، زيرا وجود دو فرد از يك حقيقت در صورتي ممكن است كه آن دو فرد در عين اين كه در اصل آن حقيقت مشتركند، هر يك از ويژگي خاصي برخوردار باشد، و در نتيجه هر يك از آن دو مركب از دو جهت است:
الف. جهت اشتراك

ب. جهت امتياز

و تركيب، چنان كه گفته شد، مستلزم محدوديت و نيازمندي است كه با بينيازي مطلق واجب الوجود بالذات منافات دارد.

دو معناي ياد شده در حديثي كه از امام علي ـ عليه السلام ـ روايت شده وارد شده است، شخصي از امام در باره يگانگي خدا سؤال كرد، امام پاسخ داد: يگانگي چهار معنا دارد كه دو معناي آن در حق خدا روا نيست، ولي دو معناي آن روا است. دو معناي ناروا عبارتند از:

1. يگانگي عددي (زيرا در مورد يگانگي عددي فرض دوم و سوم و... محال نيست).

2. يگانگي نوعي (مانند افراد انسان كه همگي وحدت نوعي دارند، چنين يگانگي نيز مانع از تعدد و كثرت نيست).
و دو معناي درست عبارتند از:

3. بيمانندي خدا در ذات و صفات.

4. تقسيم و تجزيه ناپذيري ذات خداوند.[5]

o       تثليث يا شرك گرايي در ذات خدا

يكي از عقايد مشهور در آئين مسيحيت، ‌عقيدة تثليث (سه خدايي) است، آنان در عين اين كه خود را موحد و يكتا پرست ميدانند به اقانيم ثلاثه (ذوات سه گانه) عقيده دارند، كه عبارتند از:
1. اقنوم ذات (خداي پدر)
2. اقنوم كلمه (خداي پسر)
3. اقنوم حيات (روح القدس)
به اعتقاد آنان هر يك از آنها به صورت كامل از حقيقت الوهيت برخوردار است و همگي در حقيقت الوهيت يكسانند، پس حقيقت الوهيت يك چيز است، بدين جهت خدا در عين اين كه يكي است، سه تا است.
به عبارت ديگر، ذات خداوند (خداي پدر) توسط اقنوم حيات (روح القدس) در اقنوم كلمه (مسيح) حلول كرده و به صورت او نمايان شده است، چنان كه انجيل يوحنا با اين عبارت شروع مي

/ 0 نظر / 46 بازدید